حكيم زجاجى
726
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كمر بست بر خون تو مستعين * نخواهد تو را زنده مرد لعين به ما هردو تن گفت آن بدنشان * ميان بزرگان و گردنكشان كه از پور طاهر بريزيد خون * نبايد محمد به دنيا درون من اى كامران بانگ بر وى زدم * به خشم از دهانش سخن بستدم « 1 » ورا گفتم اين حق كه دارى [ از ] اوست * برت خواه دشمن بود خواه دوست تن و جان فدا كرده مردى برت * نگهبان شده بر تو و لشكرت به پيش شما كرده تن را سپر * تو خواهى كه او را كنى پى سپر پر از خون شود بندگان را جگر * كه دارد به تو چشم نيكى دگر سزاى چنان سرورى كشتن است * ز تو بخت را باز برگشتن است از اين پس كه اميد دارد به تو * كدامين « 2 » رهى دل سپارد به تو محمد به دل گفت كاين نيست راست * سخنهاى تركان سراسر خطاست نكوهيده تركان بىدين و كيش * بدانديش گشتند بر شاه خويش به افسون دلم را ز ره مىبرند * [ به تلبيس ] « 3 » و حيله ز ره مىبرند به تركان جواب اين سخن داد تيز * گر از بنده گردد خداوند نيز غلام وىام گر ببرد سرم * ز فرمان او تا زيم نگذرم اگر نيك دارد ورا بندهام * وگر بد به اقبال او زندهام به من مرد را قدرت و زور هست * ز من گردن و سر از او تيغ و دست چو نگرفت در پور طاهر سخن * برفتند از آن جاى آن هردو تن بر پور يحيى كه فرزانه بود * به كوى جفا مر ورا خانه بود به دل دشمن مستعين بود مرد * به جان قصد آن نامبردار كرد بگفتند با او كه اى سرفراز * در اين كار ما را تو سر بر فراز تو از پشت خاقان نيكاخترى * به هركار بر گردنان سرورى در اين كار با ما دمى يار شو * به جان مهر ما را خريدار شو برو پيش فرزند طاهر به راز * در اين كار اى مير شو بر فراز برو پيش فرزند طاهر بگوى * به ميدان حيله درانداز گوى
--> ( 1 ) بستم ( 2 ) كدامى ( 3 ) با لباس